• گاه نوشت ۲۹٫۰۶٫۱۳۹۲ ۳ پاسخ

    روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد…

    دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

    سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

    دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

    سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

    آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

    زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

    «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

     

  • بازاریابی ۰۲٫۰۶٫۱۳۹۲ ۳ پاسخ

    صدا و تاثیر آن

    وقتی شما به طور جدی در صدد آموختن فن فروشندگی باشید و یاد بگیرید که انواع صدا و تاثیر آنها چیست و چگونه می توانید از آنها استفاده کنید، تفاوت فوق العاده ای در کار شما به وجود می آید.به گفته چارلز آسگود تصویر درمقایسه با کلام ، بسیار ضیعف است .کلمات باعث بر انگیختن انسان می شوند. کلمات ، احساسات را بر می انگیزند.حالا اگر از کلام وتصویر در کنار هم استفاده کنیم، می توانیم موفق شویم بیشتر مواقع استفاده از آهنگ صدا کارمان را پیش می برد.حالت تهاجمی مشتری را به حالت تدافعی تغییر دهید

    مثال: گاهی وقتی افراد از قیمت ایراد می گیرند قیمت واقعا ایرادی ندارد. بنابراین باید خیلی سریع این اعتراض آنها را از بین ببرید و شما این کار را اینگونه انجام می دهید: به آرامی می گویید: می توانم به شما نشان بدهم که نه تنها قیمت های ما منصفانه است ، بلکه از حد معمول هم منصفانه تر است اگر مشکل مشتری با قیمت کالاست کاری کنید که قیمت را از لحاظ قانونی برایش توجهی کنید

    و جمله نهای و آخر در این قسمت چند وقت پیش در شرکت خودمان به این نتیجه رسیدم که :

    اگر یک بار درباره ی قیمت  بالای محصولاتمان برای مشتری توضیح بدهیم بهتر است تا اینکه

    تا ابد به خاطر کیفیت پایین محصولمان از آنها عذر خواهی کنیم

     یاد مان نرود که

    راه دست یابی به قلب مشتری گوش مشتری است

  • گاه نوشت ۲۸٫۰۵٫۱۳۹۲ ۱ پاسخ

    مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید! گفتند: «هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.» روزی با خود بر اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

    طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: « در روزهای آخر سال پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.» محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد. به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست. چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: «امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.» مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!